من در این کلبه خاک آلوده
پشت یک پنجره از جنس سکوت
سینه چاک بر غزل آزادی
شبح شوم رجز می بینم
....................
فکر و اندیشه کمی تب دارد
آتش زهد وریا در جدلی سرد و خموش
افق هجرت ایمان ، خونرنگ
عابد ، عالم و جاهل یکسر
در پی راز بقا
و به تاریکی امواج بلا
همگی عاریه بر خلق خدا می بینم
........................
و کمی دورتر از آبادی
پند و اندر ، بسی ارزان است
جامه حق پاره!
دلها بی چاره !
و چنان خان تملق همه جا گسترده
آیینه ی حق نما ، کدر می بینم
........................
+ نوشته شده توسط رضا منصرف در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت
0:39 |


